مؤلف مجهول

62

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

سبحانه و تعالى را جل‌جلاله و عم نواله به دويى گرويدن و اعتقاد كردن كفر است . ملا درين سخن اين طفل حيران شد ، گفت : اى بچه ! اين چه حكايت بود كه گفتى ؟ ازين كه كسى بىگويد به دويى « 1 » گرويدن لازم آيد ؟ بزرگوار گفت : آرى ! الف يكيست ، اين اشارت به آنست كه آفريدگار عالم يكيست ، و بىدوست ، دويى را در ذات او راه نيست . و مراد از علم شناختن حق سبحانه و تعالى است « 2 » آن نوع كه اوست و يكيست ، كه در يگانگى او شك نيست . پس كسى را كه در مرتبه اول اين نوع شناختن حاصل شود تكرار به چه كار آيد ؟ اين بگفت و برخاست ( و ) رو به صحرا نهاد و مىرفت ( كه ) شخصى نيك صورت و پاك سيرت پيش آمد و گفت : اى فرزند ! كجا مىروى ، و چه سودا در سر دارى ؟ پندارم كه در عشق صنمى در آتش سوزانى و گرفتار شده ؟ بزرگوار گفت : اى پير ! نيك « 3 » دريافتى . پير گفت : اى فرزند ! مقصود خود را بگوى تا دانم كه چه كس است . بزرگوار گفت : از پرسيدن و گفتن چه فايده ؟ آن پير گفت : اگر كسى باشد كه عرض حال توان كرد ، به او بگويم كه رحمى به حال تو بكند ، و از حال تو باخبر باشد . بزرگوار گفت : اى پير ! بدانكه مرا در مكتب سپردند ، و ملا بر روى لوح نقش الف كشيد و صورت بى و گفت : الف ! من نيز گفتم : الف ! ملا گفت : بى ! به خاطرم رسيد كه بى به حساب جمل دو است چه چيز مراد باشد ؟ الآن شيطان عليه اللعنة حاضر شد ( و ) گفت : يكى ديگر منم ! آن زمان گفتم : نى ! از آن باز در عشق « 4 » " الف " زارم « 5 » و از " بى " بيزارم ، و در جستجوى دلدارم و در يافتن او اميدوارم ، و تا يافتن « 6 » بىقرارم تا نيابم نمىگذارم . پير گفت : اى فرزند ! توقف كن كه چند حرفى به تو بگويم ، تا به او « 7 » عمل كنى ، ظاهر چنان است كه زود يا بى ، و الا راه گم كنى و هلاك شوى ، زيراكه بسياران درين صحراى بىپايان بىراهبر راه گم كرده‌اند ، و راه به جايى نبرده‌اند و هلاك گشته‌اند ، تو خود هنوز در صغر سنى و سن تو تقاضاى آن نمىكند كه اين راه را بىراهبر روى اگرچه « 8 » راهبر در راه است ، اما دزدان در كمين‌اند و قطاع در راه ، و غولان در منزل ، احتياط شرط است . مصلحت تو در آنست كه با همديگران باشيم روزى چند ، كه ديدهء بصيرت گرد نشستهء تو غرق درياى محيط چشم گريان گردد ، و غبار چشم رمد ديده تو محو شود ، و مردم ديده بيناتر شود « 9 » و دل بىقرار تو به مرور صحبت يك‌مرتبه آرام گيرد تا آن زمان اسباب جنگ آراسته كنى ، آنگاه عنان دل تو

--> ( 1 ) - ت : - گويد به دويى ( 2 ) - ب : - حق سبحانه . . . . شناختن ( 3 ) - ت : + صورت ( 4 ) - ب : درد عشق ( 5 ) - ب : دارم ( 6 ) - ب : و از نايافتن ( 7 ) - ب : به اين ( 8 ) - ب : + ترا ( 9 ) - ب : بيناتر گردد